سنگربصیرت واستقامت/إِنَّ الَّذِینَ قَالُواْ رَبُّنَا اللَّهُ ثُمَّ اسْتَقَامُواْ

«وَ قد فُتح بابُ الحَربِ بینکم و بینَ أهلِ القِبلهِ وَ لا یَحْمِل هذَا الْعِلْمَ اِلاَّ اَهْلِ الْبَصَرِ وَ الصَّبْرِ» قسمتی از خطبة 173 امیرالمؤمنین(علیه‌السلام) در جنگ صفین

سنگربصیرت واستقامت/إِنَّ الَّذِینَ قَالُواْ رَبُّنَا اللَّهُ ثُمَّ اسْتَقَامُواْ

«وَ قد فُتح بابُ الحَربِ بینکم و بینَ أهلِ القِبلهِ وَ لا یَحْمِل هذَا الْعِلْمَ اِلاَّ اَهْلِ الْبَصَرِ وَ الصَّبْرِ» قسمتی از خطبة 173 امیرالمؤمنین(علیه‌السلام) در جنگ صفین

سنگربصیرت واستقامت/إِنَّ الَّذِینَ قَالُواْ رَبُّنَا اللَّهُ ثُمَّ اسْتَقَامُواْ
دنبال کنندگان ۴ نفر
این وبلاگ را دنبال کنید
پیام های کوتاه
آخرین نظرات
  • ۷ ارديبهشت ۹۵، ۲۲:۴۱ - عاشق خدا .
    خداقوت

۱۰ مطلب با موضوع «داستان و خاطرات» ثبت شده است

بعثی ها همیشه سعی می کردند سربازها ودرجه دارهایی را به اردوگاه ها بیاورند که از ما کینه داشته باشند و نتوانیم باهاشون ارتباط برقرار کنیم. یکی از نگهبانها اسمش کاظم بود شیعه بود یک برادرش توی جبهه کشته شده بود ودو تای دیگر هم توی ایران اسیر بودند. روزی که حاج آقای ابوترابی را آوردند اردوگاه، کاظم با بی رحمی آقای ابوترابی را شکنجه کرد، بچه ها پشت پنجره ها ایستاده بودند و بلند بلند گریه می کردند، سر تا پای حاجی غرق خون شده بود. بعد از آن روز هر وقت کاظم از جلوی حاج آقا رد می شد، حاجی بلند می شد و به او سلام می کرد، کاظم هم سعی می کرد مدام از جلوی حاجی رد شود. چند ماهی گذشت یک روز حاج آقا رفت لباس هایش را بشوید کاظم هم دنبالش رفت، کنارش ایستاد و شروع کرد به شستن دست هایش و با حاج آقا صحبت کرد، چند روز بعد باز هم این کار را کرد. یک روز وقتی کاظم کارش با حاج آقا تمام شد رفتیم پیش حاجی گفتیم: چی میگه؟ گفت :کی؟ گفتیم: کاظم دیگه، مثل اینکه دست بردار نیست. گفت : کاظم هم بنده خداست دیگه اصرار کردیم، گفت : کاظم شیعه است می آید سوال های شرعیش را می پرسد. روزی که داشتند حاج آقا را از اردوگاه می بردند کاظم خیلی ناراحت بود و گریه می کرد. حاج آقا که سوار شد؛ کاظم رفت طرف فرمانده و چیزی به او گفت. از فرمانده اش خواسته بود تا به بهانه جلوگیری از فرار حاجی همراه حاج آقا برود ولی در اصل برای اینکه یک روز دیگر با او باشد این درخواست را کرده بود. بعدها بازهم حاج آقا رادیدیم، اما هیچ وقت نگفت بین آنها چه گذشت و کاظم چرا این قدر عوض شده بود.

حجت الاسلام سید علی اکبر ابوترابی

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۲ مهر ۹۴ ، ۲۱:۳۲


روزی دو نفر، یکى شیعه و دیگرى اهل سنت، در خانه اى با هم زندگی مى کردند.

یک روز برادر اهل سنت به سفر رفت و در راه بود که برادر شیعه زنگ زد به او و گفت: "سریع برگرد خونه که کار بسیار بسیار واجبى دارم".

اهل سنت گفت: الان تو راهم نمى شه".

شیعه اصرار کرد و اهل سنت باز قبول نمی کرد.

آخر آنقدر اصرار کرد که اهل سنت قبول کرد که برگردد.

وقتی برگشت گفت: کار مهمت چى بود؟"

شیعه گفت: هیچى؛ فقط خواستم بگم دوستت دارم، و تو دوست منى. همین".

اهل سنت عصبانی شد و گفت: این همه راه منو کشوندى که همینو بگى؟ مگه آزار دارى؟"

شیعه گفت: این همون حرفیست که شما در مورد پیغمبر می زنید. می گویید پیامبر(ص) این همه مردمو معطل کرده، وقتی به غدیر خم می رسه دستور توقف می ده، می گه اونایی که جلو افتادن بگین برگردند و صبر می کنیم اونایی که نرسیدن برسن. می گن آنقدر هوا گرم بوده که مردم زیر شکم شتر پناه می بردند و عبا روی سرشون می انداختند. تعدادشون 120هزار نفر بوده

آن وقت پیغمبر این همه آدم رو معطل کنه بگه على فقط دوست منه؟

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۷ مهر ۹۴ ، ۲۲:۲۰

اکبر پسر فوق العاده شوخی بود

قبل از عملیات ازش پرسیدم:

در این لحظات آخر راستش را بگو چه آرزویی داری و از خدا چه می خواهی؟

گفت: با اخلاص بگویم؟

گفتم: با اخلاص بگو

گفت: از خدا دوازده فرزند پسر می خواهم تا از آنها یک دسته عملیاتی درست کنم

خودم هم فرمانده دسته شان باشم

شب عملیات آنها را ببرم در میدان مین ها رها کنم

بعد که همه یکی پس از دیگری شهید شدند بیایم پشت سیمهای خاردار خط

دستم را بگیرم کمرم و بگویم: آخ کمرم شکست!

                   خاطره ای از زندگی شهید اکبر جمهوری

                                  منبع: کتاب فرهنگ جبهه ، جلد سوم ( شوخ طبعی ها )

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۱ فروردين ۹۴ ، ۲۳:۱۸

دلقکی بود که از فرعونیان بود و فرعون را می خنداند و برای اینکه فرعون را بیشتر بخنداند لباسی همچو لباس حضرت موسی علیه السلام می پوشید!

وقتی که خدا فرعونیان را عذاب کرد این دلقک را در عذاب تخفیف قائل شد یا حالا عذاب نکرد؛

خدا به حضرت موسی علیه السلام گفت می دانی چرا چنین کردم؟! چون از لباس او که مثل لباس تو بود، خوشم می آمد!


مبحثی در ملحقات به علم صرف که تفصیل آن در علم نحو بحث می شود تحت عنوان معرب و مبنی بودن اسم. اصل در اِعراب اسم ها معرب بودن است و با این وجود اسم هایی هستند که همچون حرف ها مبنی هستندبخاطر شباهت هایی که بین این اسم ها و حروف وجود دارد.


امیرالمومنین مولی المتقین علی علیه السلام در خطبه متقین معروف به خطبه همام که از بیش از 100 ویژگی برای متقیان میشمارند. از ویژگی های ظاهری شروع می کنند!!

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۱ بهمن ۹۳ ، ۱۲:۴۴

برای سید نوشتم که بیماری روحی دارم، چه کنم؟


در پاسخ نوشت:
(گل درخت "سخاوت" و مغز حبه "صبر" و برگ "فروتنی" را به ظرف "یقین" بریز و با وزنه "حلم" آن ها را بکوب و بهم مخلوط کن.
سپس آن را با آب "خوف" از خدای متعال خمیر نما، و با جوهر "امید" رنگ بزن و در دیگ "عدالت" بجوشان.
بعد از آن در جام "رضا و توکل "صاف کن و داروی "امانت و صداقت" به آن مخلوط نما و از شکر "دوستی" آل محمد و شیعیان ایشان به مقدار کافی بر آن بریز و چاشنی "تقوا و پرهیزکاری" بر آن اضافه نما و هر روز با ذکر خدا در پیاله "توبه" قدری بنوش، تا بهبودی حاصل شود و کم کم پیکر انسانی ات پیدا شود.  تقاضا می شود به خواندن تنها اکتفا نشود. بلکه جامه عمل به آن پوشانده شود. والسلام)
منبع: کتاب نگاهی به زندگی و مبارزات شهید سید مجتبی نواب صفوی، ص41

۲ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۷ مرداد ۹۳ ، ۱۵:۲۸

حجت الاسلام علیرضا پناهیان:

در خارج از کشور سخنرانی داشتم، یک آقای استاد دانشگاهی دعوت کرد خانه اش و گفت: این بحثی که کردید حجاب یک مسئلۀ عقلانی است، من می‌خواستم یک خاطره برای شما نقل کنم:

خانم دانشجویی که می‌خواست کنفرانس بدهد، مینی‌ژوب پوشیده بود، یعنی یک جوری پوشیده بود که سبک‌تر از وقت‌های دیگر بود، من پنج نمره از کنفرانسش کم کردم، به خاطر پوشش اش!

یک میتینگی در دانشگاه توسط این دانشجوها راه افتاد، گفتند که ایشان آمده تبعیض مذهبی قائل شده چون مسلمان است، به حجاب علاقه‌مند است، پوشش ما را نپسندیده نمره ما را کم کرده.

مسئولین دانشگاه دعوتم کردند گفتند که شما چرا این کار را کردید؟ من گفتم ایشان وقتی پوشش خودش را کم کرده بود و جذاب سر کلاس ظاهر شده بود، موجب شد که نقد علمی در کلاس کاهش پیدا کند. می‌گفت بعد از این آیین‌نامه شد، از این به بعد دانشجو بخواهد کنفرانس بدهد باید لباس رسمی بپوشد.

بعد از سی سال از انقلاب انگار هیچ عقلی نبوده که از حجاب دفاع کند و هیچ عقلانیتی در حجاب نیست، در هواپیما، در دانشگاه می‌خواهند در مورد حجاب صحبت کنند میگویند ارزش‌های اسلامی!!

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۶ تیر ۹۳ ، ۲۳:۴۱

کتاب شام برفی


گویا شام همیشه چنین از مهمانانش پذیرایی می کند

در این کتاب با آن چه در طول 159 روز اسارت، بر 48 زائر ایرانی ربوده شده توسط ارتش آزاد!!! گذشته است را کمی درک خواهیم کرد.

زمان ربوده شدن: پیش از ظهر شنبه 14 مرداد91

زمان آزادی ربوده شدگان: ظهر چهارشنبه 19 دی 91

شام برفی

محمدمحمودی نورآبادی/ با مقدمه و ویرایش سعید عاکف/ اردیبهشت93

سوریه/ تاریخ/ اعتراض ها/ خاطرات

انتشارات مشهد ملک اعظم1393

(آن چه هر ایرانی باید بداند) شعار این انتشاراتی است و این کتاب اولین کتاب در این راستا می باشد

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۶ تیر ۹۳ ، ۲۲:۵۵

استادى از شاگردانش پرسید: چرا ما وقتى عصبانى هستیم داد می‌زنیم؟ چرا مردم هنگامى که خشمگین هستند صدایشان را بلند می‌کنند و سر هم داد می‌کشند؟ 
شاگردان فکرى کردند و یکى از آن‌ها گفت: چون در آن لحظه، آرامش و خونسردی مان را از دست می‌دهیم.
استاد پرسید: این که آرامشمان را از دست می‌دهیم درست است امّا چرا با وجودى که طرف مقابل کنارمان قرار دارد داد می‌زنیم؟ آیا نمی‌توان با صداى ملایم صحبت کرد؟ چرا هنگامى که خشمگین هستیم داد می‌زنیم؟
 
شاگردان هر کدام جواب‌هایى دادند امّا پاسخ‌هاى هیچکدام استاد را راضى نکرد.
سرانجام او چنین توضیح داد:

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۴ فروردين ۹۳ ، ۰۹:۲۳

روزی در آخر ساعت درس بود که یک دانشجوی دوره دکترای نروژی، سوالی را مطرح کرد:

استاد! شما که از جهان سوم می آیید، جهان سوم کجاست ؟؟

فقط چند دقیقه به آخر کلاس مانده بود. من در جواب مطلبی را فی البداهه گفتم که روز به روز بیشتر به آن اعتقاد پیدا می کنم، به آن دانشجو گفتم:

جهان سوم جایی است که هر کس بخواهد مملکتش را آباد کند، خانه اش خراب می شود و هر کس که بخواهد خانه اش آباد باشد باید در تخریب مملکتش بکوشد!!!

استاد : پروفسور حسابی

۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۹ فروردين ۹۳ ، ۰۰:۰۸

روزی روزگاری تاجر ثروتمندی بود که 4 زن داشت
زن چهارم را از همه بیشتر دوست داشت و او را مدام با جواهرات گران قیمت و غذاهای خوشمزه پذیرایی می کرد. بسیار مراقبش بود و تنها بهترین چیزها را به او می داد.
زن سومش را هم خیلی دوست داشت و به او افتخار می کرد. پیش دوست هایش اورا برای جلوه گری می برد گرچه واهمه شدیدی داشت که روزی او با مردی دیگر برود
  و تنهایش بگذارد 

واقعیت این است که او زن دومش را هم بسیار دوست می داشت. او زنی بسیار مهربان بود که دائما نگران و مراقب مرد بود. مرد در هر مشکلی به او پناه می برد و او نیز به تاجر کمک می کرد تا گره کارش را بگشاید و از مخمصه بیرون بیاید.

اما زن اول مرد، زنی بسیار وفادار و توانا که در حقیقت عامل اصلی ثروتمند شدن او و موفق بودنش در زندگی بود، اصلا مورد توجه مرد نبود. با اینکه از صمیم قلب عاشق شوهرش بود اما مرد تاجر به ندرت وجود او را در خانه ای که تمام کارهایش با او بود حس می کرد و تقریبا هیچ توجهی به او نداشت.

روزی مرد احساس مریضی کرد و قبل از آنکه دیر شود فهمید که به زودی خواهد مرد. به دارایی زیاد و زندگی مرفه خود اندیشید و با خود گفت: من اکنون 4 زن دارم ، اما اگر بمیرم  دیگر هیچ کسی را نخواهم داشت،  چه تنها و بیچاره خواهم شد !
 بنابرین تصمیم گرفت با زنانش حرف بزند و برای تنهاییش فکری بکند.

۲ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۸ فروردين ۹۳ ، ۲۳:۴۹